.
“چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی؟..”
“راز درون پرده چه داند فلک
خموش!
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست؟”
*حضرت حافظ
میدانی٬
این روزها٬
اشکها هم
سرابی بیش نیستند.
چشمه ها همه خشکیده اند .
گفته بودی که قحطی آب و احساس است…
. “دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارَت گر بت نمیپرستی…” .
ساربان این روش قافله سالاری نیست…
هفتاد سال عبادت
یک شب به باد میره؟!
کاش میشد اشکها را هم نوشت!
کاش میشد عشقها را هم کشید!
همه حدیث وفا و وصال میگفتی چو عاشق تو شدم قصه واژگون کردی….
” تا در قفس بال و پر خویش اسیر است
بیگانه پرواز بود مرغ هوایی..”
“مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی..”