prru

post سرای سالمندان

۱۱م فروردین, ۱۳۸۷

.

آقا محسن میگفت:

این چهره های چروکیده و قامتهای خمیده٬

زمانی٬ حور و پری بوده اند برای خود.

میگفت تو دل هر کدومشون هم ٬هزار قصه دلبریست.

.

دلم گرفت.

غم انگیز بود دیدن آینده در آئینه حال.

.

دسته‌بندي اجتماعی — علي ::: ۱۰:۳۰ ب.ظ

post خمشان بیگنه

۱۹م آذر, ۱۳۸۶

تو را می گویند که از آنان بشنوی و عمل کنی که گر چنین نکنی از دایره عاقلان بیرون باشی!

آنگاه که نتیجه عکس شد چون خمشان بیگنه آنچنان روی بر آسمان می کنند و حتی گاه به ملامتت نیز برمی خیزند که انگار نه انگار آنان بودند که سفیه می پنداشتندت وقتی اعراض می کردی !!

پس ای عزیز،

تو برو خود را باش.

دسته‌بندي اجتماعی — ياسر ::: ۸:۴۳ ق.ظ

post چهار برش

۲۱م اردیبهشت, ۱۳۸۵

نمای اول: آخر شب شده. توی اتاق کارم مشغول نگاه کردن سایتهای خبری مرتبط با اخبار ایران هستم.برف سنگینی بیرون شروع به باریدن کرده. به اخبار ایسنا میرسم. چند تا خبر آخرش همه مربوط به مسجد ارک هست. مسجد ارک تهران در حین مراسم عزاداری دچار آتش سوزی شده. ۶۵ نفر بر اثر آتش سوزی داخل آتش سوختند…

از حدود سال ۶۸ که دانش آموز راهنمایی بودم بیشتر مراسمهای مسجدارک رو میرفتم.تقریبا با همه نقطه های مسجد و جزئیات مراسم آشنا هستم. بخاریهای غیر استاندارد قدیمی٬ چادرهای برزنتی پارافین خورده٬ درب تنگ مسجد٬ جمعیت زیاد ٬ جایگاه مراسم٬ نماز جماعت٬.. همه و همه برام آشنا هستند. خبر رو که دارم میخونم انگار داخل مراسم حضور داشتم. میتونم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده.حادثه ای شبیه به سوختن بچه ها در مدرسه روستا. داستان بخاریهای قدیمی……

دل و دماغ کار ندارم.وسایلم رو جمع میکنم که برم خونه. برف سنگینی بیرون داره میاد…..

نمای دوم: با مادر تلفنی مشغول صحبت هستم. بهم خبر میدند پسر احمد آقا هم جزو کشته شدگان مسجد ارک بوده.احمد آقا از اقوام دور ماست.یه کارمند ساده مخابرات.خونشون دور و بر میدون شوش هستش.یه خونه کوچیک و نقلی ۳۰-۴۰ متری. پسرش دوم راهنمایی بوده.انگار بر اثر سوختگی نبوده که کشته شده. میگند زیر دست و پا له شده بوده…. بیچاره احمد آقا و خانومش . الان چه حالی دارند؟ با چه مشقت و زحمتی این بچه ها رو بزرگ کرده بودند. دارم به این فکر میکنم که این حادثه چه تاثیری روی زندگیشون میذاره. احتمالا این سری که ببینمش کلی پیرتر شده….

نمای سوم: مشغول کار هستم.باز صدای آژیر ایمنی توی ساختمون میپیچه. دیگه عادت کردیم به این صدا. ماهی یکی دو بار به صدا درمیاد.با کوچکترین احساس خطری میزنندش. یه بار خودم تو راهرو یک مقدار بوی گاز استشمام کردم. به منشی دپارتمان که گفتم ۵ دقیقه نشد که صدای آژیر٬ کل ساختمون مهندسی رو برداشت.وقتی صداش در میاد همه باید سریع ساختمون رو ترک کنند.استاد و دانشجو. اگر کسی ترک نکنه و پلیس داخل ساختمون ببیندش حدود ۵۰۰ دلار جریمه میشه. اولین آموزشهایی هم که وقتی اومدیم دانشگاه بهمون دادند مربوط به ایمنی بودش.خیلی سفت و سخت به قواعد ایمنی پایبند هستند.گاهی حتی خنده دار به نظر میرسه…

میز کارم رو رها میکنم. به سمت درب خروج راه میافتم. نمیدونم چرا ناخود اگاه یاد مسجد ارک میافتم. یاد احمد آقا ….

نمای چهارم: ایام محرمه.از روی یکی از سایتهای اینترنتی دارم روضه گوش میکنم. مداح داره ضمن روضه از حادثه مسجد ارک میگه.داره حادثه رو تشبیه میکنه به آتش گرفتن خیمه ها در کربلا. این که نفحه ای بوده که اومده و یک عده رو گلچین کرده و برده. داره آرزو میکنه که کاش جزو اونها بودش و اون هم به شهادت میرسید و …….

به فکر فرو میرم. به این فکر میکنم که چه راحت میشه با باورهای دینی و اعتقادات مردم بازی کرد و به جای پذیرفتن اشتباهات٬ بهشون رنگ و بوی دینی داد و توجیهشون کرد. به اینکه چه راحت میشه سهل انگاری و بی توجهی را به نفحه ای تشبیه کرد و به جای آموزش اصول ایمنی٬ آرزوی سوختن رو برای مردم به صورت آرمان در آورد. آخه مگه برگزار کننده مراسم مسئولیت نداره که ایمنی لازم رو برای شرکت کنندگان فراهم بکنه؟ اونم مسئول مراسمی که مردم رو جمع کرده تا بهشون راه آسمانی شدن و حسینی بودن رو یاد بده.چه دردناکه حرفاش. ۶۵ نفر کشته شدند و هنوز درس نگرفته. به جای آگاه سازی مردم و قبول اشتباهش داره در مورد مقام کشته شدگان حادثه گمانه زنی میکنه. مگر حفظ جان انسانها و سلامت اونها جزو اولیه های اصول فقهی و دینی ما نیست؟ ….

دیگه حوصله گوش کردنش رو ندارم. صدا رو قطع میکنم.باز ناخودآگاه به یاد احمد آقا میافتم. به زحمتی که ۱۴-۱۵ سال برای بزرگ کردن پسرش کشیده. به حقی که ازش ضایع شده و زندگیش رو از پیش تلختر کرده. به خونه سوت و کورشون….

دسته‌بندي اجتماعی — علي ::: ۷:۳۵ ب.ظ

post وَلَا تعدُ عَيْنَاكَ…

۱۲م اردیبهشت, ۱۳۸۵

پنج شش سال قبل توی دفتر مطالعات و پژوهش مجتمع ٬ در بحث هدف نویسی و تعیین استراتژی سازمانی مجموعه با این سوال مواجه شده بودیم که: مدرسه و مجتمع آموزشی چه طیفی از افراد جامعه را میخواهد تحت پوشش قرار بدهد؟

یک گروه معتقد بودند وظیفه حمایت از دانش آموزان محروم و کم بضاعت بر عهده دولت است و نهاد کوچکی مثل مدرسه توانایی اقتصادی تحت پوشش قرار دادن تعداد زیادی از این افراد را ندارد.این عده معتقد بودند که اگر مدرسه ماموریت سازمانی خود را تربیت افراد نخبه و تاثیرگذار در آینده کشور تعریف میکنه٬باید کادر و امکانات متناسب برای رسیدن به اون هدف را هم فراهم کنه. این در حالیه که مدرسه هیچ منبع مالی دیگری غیر از شهریه نداره و ناگزیره برای رسیدن به اهدافش شهریه رو افزایش بده.افراد صاحب این دیدگاه بیشترموافق حمایتها و کمکهای موردی و نه سیستماتیک به افراد کم بضاعت در مجموعه بودند و بیشتربر تمرکز مجموعه بر اهداف اصلی خود تاکید میکردند.عقیده این گروه این بود که این فرهنگ باید در میان مردم جا بیافتد که خدمات آموزشی خوب رایگان نیست و همانگونه که مردم برای دریافت خدمات مناسب در سایر جنبه های زندگی خود هزینه پرداخت میکنند٬ باید برای دریافت خدمات آموزشی با کیفیت مناسب هم هزینه کنند.

افراد صاحب دیدگاه مخالف٬ حضور افراد محروم در مجموعه رو موجب خیر و برکت میدونستند و اعتقاد داشتند افزایش شهریه ها موجب میشه یک گروهی از جامعه که توانایی مالی ضعیفی دارندحتی برای آزمون ورودی ثبت نام نکنند و عملا قبل از آزمون ورودی حذف بشند و کم کم مدرسه مختص افراد متول بشه. یادم میاد تو اون بازه٬ بیشتر کادر اصلی مدرسه را هم افرادی تشکیل میدادند که به نوعی خودشون تو زمان دانش آموزیشون٬ به اصطلاح معیار آماری که اون موقع داشتیم٬ پایینتر ازخیابون آزادی مینشستند و جزو اقشار کم در آمد جامعه به حساب می امدند. این گروه عقیده داشتند بخش عمده ای از قوت مجموعه٬ از فراهم آوردن امکان حضور همین بچه های محروم ناشی شده که الان هم دارند مدرسه رو میگردونند و با افزایش شهریه ها و در نتیجه حذف این طیف٬در آینده مدرسه قوت سابق را نخواهد داشت.البته افراد صاحب این دیدگاه همچنان با این سوال مواجه بودند که در نهایت هزینه ها از چه منبعی باید تامین بشه و چگونه مشکلات فراوانی که حتی در پرداخت حقوق معلمین وجود داشت را باید برطرف کرد؟

جلسات زیادی با افراد مختلف برگزار میشد. یادم میاد یکی از جلساتی که داشتیم با یکی از بزرگوارانی بود که از پایه گذاران اولیه مدرسه به حساب می اومدند. نظر ایشون تقریبا نزدیک به دیدگاه دوم بود و اعتقاد داشتند که مدرسه به هر نحوی که شده باید تمهیدی بیاندیشد تا طبقات کم بضاعت جامعه که استعداد خوبی دارند بتونند از امکانات مجموعه استفاده کنند.از بین نکاتی که توی اون جلسه مطرح شد٬ یکیش برام خیلی شیرین بود وبه خاطرم موند. آیه۲۸ سوره کهف همیشه یادآور اون جلسه و صحبت با ایشونه که هر وقت بهش میرسم یاد اون روزها و اون جلسات میافتم:

وَاصْبرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا…

با کسانیکه هر صبح و شام پروردگارشان را می خوانند و خشنودی اورا می جويندشکیبایی پیشه کن ،و برای يافتن پيرايه های زندگی دنيوی از اينان روی برمگردان…

دسته‌بندي اجتماعی — علي ::: ۷:۵۵ ب.ظ

post محیط آموزشی۱

۱۷م فروردین, ۱۳۸۵

تو این چند ترمی که اینجا سر کلاس رفتم تاحالا پیش نیومده احساس کنم دانشجویی بخواد به سبب اینکه انگلیسی زبان اصلیشه به طرز تلفظم تو کلاس نیشخندی بزنه یا اذیتی بکنه.تا اونجایی هم که از چند تا از رفقا پرسیدم برای اونها هم پیش نیامده بود که کسی بخواد تو کلاسشون از برتری زبانی که داره استفاده نابجا بکنه.

یه کلاس درس دانشگاهی تو تهران رو تصور کنید.یه استاد ترک زبان که فارسی رو با لهجه صحبت میکند رو هم بفرستیدش سر اون کلاسی که تصور کردید.طرف هر چقدر هم که موضوع علمی رو خوب بلد باشه باز هم احتمالا از خنده های بچه ها و تیکه هاشون به خاطر لهجش در امان نخواهد بود . بماند که وقتی بچه ها بیرون دور هم جمع باشند احتمالا ذکر خیر استاد مذکور ساده ترین وسیله برای تفریح و انبساط خاطرشون خواهد بود.

انگلیسی ما برای یه فرد انگلیسی زبان ٬از فارسی صحبت کردن اون استاد ترک زبان یقینا بدتر نباشه بهتر نیست. آموزش ما هم بر عکس اینجا که کلی پول بابت تحصیل میدند٬ رایگان است. اما میزان مسخره کردن و خندیدن ما از اینها بیشتره.فقط هم این قضیه مختص محیطهای آموزشی نیست و تو سایر جاهای جامعه هم کما بیش همینطوره.
.

به ریشه هاش که فکر میکردم یه چیزهایی تو مایه های زیر به ذهنم میرسید:

۱-میزان صبر و تحملمون نسبت به نارساییهایی که احساس میکنیم کم هستش. همین باعث میشه سریع نسبت به هر نارسایی ولو شده به یه خنده زیر زیرکی واکنش نشون بدیم.

۲- عیبها رو بزرگ میکنیم. نکات مثبت فرد رو تو اون لحظه بهش توجه نمیکنیم.

۳-حواسمون به هدف نیست.توجه نمیکنیم اومدیم سر کلاس تا از این بابایی که سر کلاس درس میده چیز یاد بگیریم نه اینکه لهجش رو چک کنیم.

۴- وسایل تفریح و سرگرمیمون کمه.یه بخش عمده ای از سرگرمیمون رو همین خندیدنها و مسخره کردنها تشکیل میده.

۵-روش دیگری برای ابراز نارضایتیمون نداریم.اگر مثلا میدونستیم نظرسنجی آخر ترم موثره تا اون موقع صبر میکردیم و نارضایتیمون رو ابراز میکردیم. اینجا دانشجو میتونه نمره تسلط به زبان انگلیسی رو تو برگه ارزشیابی استاد درس پایین بده و این نمره هم برای استاد درس مهمه و ارزش داره. همه تو ایران میدونند ارزشیابی الکیه و اتفاق خاصی قرار نیست باهاش بیافته. به همین خاطر هم معمولا بچه ها درست حسابی پر نمیکنند.

۶-زیاد بلد نیستیم به حقوق هم احترام بذاریم. توجه نمیکنیم این خنده یا مسخره ای که میکنیم داره حقی رو از طرف مقابلمون ضایع میکنه.

۷-تمسخر کردن و خندوندن بقیه محبوبیت جمعی میاره. خود این به طرف اعتماد به نفس میده که کارش رو تکرار کنه . تو مدرسه که درس میدادم معمولا اینجور بچه های تیکه بندازو مسخره کن از یه محبوبیت جمعی بی دلیلی برخوردار بودند.

۸- عاملی که همیشه میشه گفت: ژنتیکیه

….

البته حواسم هست که کل قضیه و این چیزهایی که بالا گفتم بر اساس تجربه محدودیه که داشتم. اگر کسی نکته ای٬ نفیا یا اثباتا٬ به ذهنش میرسه٬ بگه بد نیست.

از تفاوت محیطهای آموزشی بیشتر خواهم نوشت.

دسته‌بندي اجتماعی — علي ::: ۴:۱۳ ب.ظ

post زندگی جمعی

۱۵م اسفند, ۱۳۸۴

یکی از شاخصهای توسعه یافتگی توی هر جامعه ای میزان آگاهی و باور مردم نسبت به قواعد زندگی جمعی یا مدنی است.کلا آدمها هر جای دنیا که باشند دنبال رسیدن به حداکثر سود هستند.منتها توی یک کشور توسعه یافته مردم این باور رو دارند که دستیابی به اون سود حداکثری در گرو رعایت کردن قواعد جمعی است ولی تو یه کشور توسعه نیافته مردم سود خودشون رو تو دو در کردن اون قوانین جمعی میبینند. مثلا آدمها تو این جا فهمیدند که واسه اینکه تو سریعترین زمان و به سالمترین نحو به محل مورد نظرشون برسندبهتره که به قواعد راهنمایی رانندگی احترام بذارند.جلو هم نپیچند.تو خطوط خودشون رانندگی کنند و ….اما یه جا دیگه که اسم نبرم کجا مردم احساس میکنند واسه زودتر رسیدن لازمه که جلو هم بپیچند چراغ رو رد کنند و …. البته تخلف از قوانین تو هر جامعه ای وجود داره و اینکه دارم میگم در مورد متوسط جامعه هاست.

این آگاهی و باورنسبت به قواعد جمعی به دین و فرهنگ و تاریخ چندین هزار سالمون خیلی ربطی نداره. قدمت شهر نشینی ما از اینا خیلی کمتره و خوب قاعدتابه قواعدش نا آشناتریم و طول میکشه تا بفهمیم و باور کنیم که وقتی قراره کنار هم زندگی کنیم سود حداکثرمون تو رعایت کردن قوانینه نه تخطی از اون.

دسته‌بندي اجتماعی — علي ::: ۸:۱۵ ب.ظ
mrru
mrrd
prld
prrd