ایاز را محمود در آغاز سلطنت خریده بود و چون جان دوست میداشت و هیچگاه از او فارغ نبود.
همنشین و ملازم خاص سلطان در سفر و حضر.
میزان این علاقه ما بین سلطان و غلام تا بدان حد است که میتوان در جای جای ادبیات فارسی نام ایاز و محمود را در میان ابیات شعرا پیدا کرد. از بوستان سعدی تا چهار مقاله نظامی و حتی آثار عارفانه عطار نیشابوری.
حافظ هم٬ چون دیگر شعرا٬ مبهوت این علاقه و عشق محمود٬ سلطان غزنوی٬ به ابوالنجم ایاز٬ کمترین غلام درگاه سلطانیست:
در زلف بتان تا چه فریب است که پیوست
محمود پریشان سر زلف ایاز است؟
چه چیز سلطان را چنین فریفته است؟ چرا برای سالیان سال از خیل ملازمان سلطانی٬ این ایاز٬ کمترین غلام درگاه محمودی است٬ که چنین رفعت و جایگاهی می یابد؟
حافظ در حیرت است٬ اما مبهوت ایاز. او در وجود ایاز به دنبال خصلتی نیکوست که سلطان را افسون کرده باشد. چه فریبی محمود را این چنین پریشان نموده ؟
حافظ به ظرافت و تیز هوشی پاسخ سوال خویش را می یابد. . او پاسخ سوال خود را نه در ایاز٬ که در وجود محمود می یابد. پاسخی ظریف٬ بر آمده از وجود لطیفی چون حافظ:
غرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نیست
جمال دولت محمود را به زلف ایاز
آری ٬ جمال دولت محمودی بی نیاز است از حسن ایازی….
در این سخت روزها ٬ قصد داستانسرایی و نقل حکایت از سلطان غزنوی را نداشتم.
گاهی که به هدف آفرینش و خلقت انسان فکر میکنم و درمانده میشوم٬ احساس میکنم :
آفرینش هم چیزی جز کرشمه حسن خداوندی اش نیست٬
وگرنه جمال دولتش را هیچ حاجت نیست به زلف آشفته ما…..