prru

post آسمان

۳۰م آذر, ۱۳۸۶

.

از اشتیاق کودکانه ما به نور باخبر بودی٬

آن هنگام که آسمان را با ماه و خورشید و انبوهی از ستارگان می آراستی.

پر زرق و برق و مهیج.

میخواستی عقل از سر کودکانه ما بربایی٬

و ربودی.

.

اصلا یک ستاره هم برای جنون ما کافی بود…

.

.

دسته‌بندي کفرانه ها — علي ::: ۹:۱۹ ق.ظ

post نقش خاموش

۱۴م آذر, ۱۳۸۶

.

میدانی٬

سالهای سال ٬ هیچ نشانی از ما نبود٬

هیچ.

ما نبودیم٬

یعنی نه٬ بودیم٬ اما در تاریکی.

جایی حوالی بودن و نبودن.

.

سالیان سال ما نبودیم٬

یا نه٬ بودیم ٬ اما آرام و بی صدا.

ساکت ساکت٬

همه در کنار هم٬

قلبهایمان یخ زده.

نه سخنی در میان بود نه کلامی.

نقشهایی خاموش٬

در کارگاه نقاشی تو٬

نقاش پیر.

.

تا آن دم شورانگیز٬

آن لحظه عجیب٬

و ملاقات ما با آن جلوه عظیم٬

که بعدها نور نامیدیمش.

روشنایی٬

و تلألو آن٬

بر تاریکخانه وجود ما.

.

ما به ظهور رسیده بودیم٬

شگفت زده بودیم و شاد.

چشمانمان برای نخستین بار به اطراف روشن شده بود.

غیر قابل توصیف.

همه بلی گویان بودیم٬

بدون توقف.

و تو قهقهه زنان و سرمست٬

مدام سُوال میکردی:

الست بربکم……

.

چه خاطرات شیرینی.

چه روزهای خوشی.

ما بودیم٬ اما نبودیم.

یعنی بدون آن نور٬

ما تنها نقشی خاموش بودیم٬

در آن گوشه تاریک و خلوت از کارگاه تو.

یعنی نبودیم.

.

روزها گذشت و قرنها سپری شد.

تمام آن لحظات شور انگیز از خاطره های ما محو شد.

ما فراموش کردیم.

نمیدانم ٬

شاید هم فراموش شدیم.

تا آنجا که میدانی این روزها از هم چه میپرسیم؟

که تو ما را نقش زدی

یا خیال ما تو را….

.

دسته‌بندي کفرانه ها — علي ::: ۱:۳۸ ق.ظ

post اعتراف

۱م مهر, ۱۳۸۶

.

پیش خودمان بماند٬

در روزهای بارانی

خدای مهربانتری هستی

.

اعتراف میکنم٬

که بارها زیر باران٬

هوس بوسیدن گونه های آسمانی تو را کرده ام…

.

دسته‌بندي کفرانه ها — علي ::: ۸:۰۸ ب.ظ

post تعقیبات

۱۰م شهریور, ۱۳۸۶

.

خوشا نمازی

که تعقیبات آن٬

نه بر لب آوردن کلمات٬

که بوسه های شکر

بر گونه های مهربان تو باشد……

.

دسته‌بندي کفرانه ها — علي ::: ۱۲:۱۳ ق.ظ

post

۱۴م اردیبهشت, ۱۳۸۶

…و باران

اشکهای ترحم تو

بر درماندگی ما…

دسته‌بندي کفرانه ها — علي ::: ۸:۴۱ ب.ظ

post بادها

۳م فروردین, ۱۳۸۶

بادها را هنوز هم برای بشارت بخشیدن ما به رحمتت * ( باران) ارسال میکنی؟

عزیزا

چه فاصله غم انگیزی فتاده ٬

میان مراد تو و گمان ما……

* وَهُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيَاحَ بُشْرًا بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ…( اعراف ۵۷)

دسته‌بندي کفرانه ها — علي ::: ۱۲:۱۴ ق.ظ

post رسل

۲۵م بهمن, ۱۳۸۵

اگر یه جماعتی یه جا باشند و بخواید مطلبی رو بهشون اطلاع بدید٬

میگردید بینشون آدم حسابیشون رو پیدا میکنید میگید :

فلانی٬

از طرف من برو به این رفیقات حالی کن که این کار رو بکنند یا فلان کار رو نکنند.

حکایت انبیا و رسل هم همینجوریها باید باشه.

دسته‌بندي کفرانه ها — علي ::: ۱:۲۱ ق.ظ

post ایاز و محمود

۱۵م بهمن, ۱۳۸۵

ایاز را محمود در آغاز سلطنت خریده بود و چون جان دوست میداشت و هیچگاه از او فارغ نبود.

همنشین و ملازم خاص سلطان در سفر و حضر.

میزان این علاقه ما بین سلطان و غلام تا بدان حد است که میتوان در جای جای ادبیات فارسی نام ایاز و محمود را در میان ابیات شعرا پیدا کرد. از بوستان سعدی تا چهار مقاله نظامی و حتی آثار عارفانه عطار نیشابوری.

حافظ هم٬ چون دیگر شعرا٬ مبهوت این علاقه و عشق محمود٬ سلطان غزنوی٬ به ابوالنجم ایاز٬ کمترین غلام درگاه سلطانیست:

در زلف بتان تا چه فریب است که پیوست

محمود پریشان سر زلف ایاز است؟

چه چیز سلطان را چنین فریفته است؟ چرا برای سالیان سال از خیل ملازمان سلطانی٬ این ایاز٬ کمترین غلام درگاه محمودی است٬ که چنین رفعت و جایگاهی می یابد؟

حافظ در حیرت است٬ اما مبهوت ایاز. او در وجود ایاز به دنبال خصلتی نیکوست که سلطان را افسون کرده باشد. چه فریبی محمود را این چنین پریشان نموده ؟

حافظ به ظرافت و تیز هوشی پاسخ سوال خویش را می یابد. . او پاسخ سوال خود را نه در ایاز٬ که در وجود محمود می یابد. پاسخی ظریف٬ بر آمده از وجود لطیفی چون حافظ:

غرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نیست

جمال دولت محمود را به زلف ایاز

آری ٬ جمال دولت محمودی بی نیاز است از حسن ایازی….

در این سخت روزها ٬ قصد داستانسرایی و نقل حکایت از سلطان غزنوی را نداشتم.

گاهی که به هدف آفرینش و خلقت انسان فکر میکنم و درمانده میشوم٬ احساس میکنم :

آفرینش هم چیزی جز کرشمه حسن خداوندی اش نیست٬

وگرنه جمال دولتش را هیچ حاجت نیست به زلف آشفته ما…..

دسته‌بندي کفرانه ها — علي ::: ۱۰:۲۷ ب.ظ

post بگیرم ادب را ٬ ببندم دو لب را ….

۴م دی, ۱۳۸۵

زوجیت ما چندان بی ربط با تنهایی تو نیست!

درسته؟….

دسته‌بندي کفرانه ها — علي ::: ۱۱:۱۵ ق.ظ

post آفرینش

۱۴م آذر, ۱۳۸۵

یادته اون روزی که آفریدیمون چقدر خوشحال بودی؟

زیر لب دائم میگفتی:

فتبارک الله ….

دسته‌بندي کفرانه ها — علي ::: ۲:۱۱ ق.ظ
Next Page »
mrru
mrrd
prld
prrd