.
خطی نویس
شعری بخوان
سازی بزن
حکایت دریا و ماهی
افسانه ای بیش نبود…
حاصل این قمار عمر
خیال یک سراب بود…
“گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو
من به جان آمدم اینک….”
اینجا کسی هست هنوز؟
لطیفترین و روانترین اهل این حلقه
دل بود
که اینک بر این حال و روزست ….
دیگر بر چشم چه خرده میتوان گرفت گر نمیبارد….
همچو خیال گشته ام! آی برادر جان، این چنین است حال ما در این روزها که از پی هم میشوند غروب ….
دلها به قدری مشغول
که حتی بوسه ها هم با تاخیر میرسند….
میبینی عاقبت ما قوم صد دله را؟
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت اما … آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خستست
زیرا یکی از دریچه ها بستست
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد
. “چون دایره ما ز پوست پوشان توایم
در دایره ی حلقه بگوشان توایم
گر بنوازی، ز جان خروشان توایم
ور ننوازی، هم از خموشان توایم…” .
. سعدیا دور نیک نامی رفت
نوبت عاشقیست یک چندی… .